ابراهیم
خلاصه کتاب :
آن روز ، ابراهیم آرام و قرار نداشت .
پس از سیزده سال زندگی در غاز و تنهایی ، قرار بود آن روز به سرزمین بابل برگردد و در میان مردم زندگی کند .
سیزده سال پیش پیشگویان به نمرود گفته بودند که به زودی پسری به دنیا خواهد آمد که بساط پادشاهی تو و بت پرستی مردم را به هم خواهد ریخت .
نمرود سالها بود که مردم را به پرستش بتها واداشته بود . هر گروه برای خودش بتی داشت . مردم در برابر بتها به سجده می افتادند و عبادت می کردند .
نمرود خود را خدای خدایان و سر پرست همه ی بتها می نامید . او نمیخواست بساط پادشاهی و خدای اش …










