خلاصه کتاب :

روزی بود و روزگاری بود . در زمانهای قدیم پادشاهی زندگی می کرد که غیر از شکار هیچ کاری نداشت . یک بار در تعقیب شکار آن قدر رفت که راه و همراهان را در جنگل گم کرد . هر چه این طرف و آن طرف زد ، فایده نداشت . هوا رو به تاریکی می رفت . سلطان ترسید که در تاریکی خودش شکار جانورهای جنگل شود . از دور سوسوی روشنایی کم رنگی را دید . به سمت نور رفت . یک خانه ی محقر و قدیمی بود . معلوم بود آدمهای کم در آمد و فقیری آن جا زندگی می کردند . سلطان لباس شکارچیها را به تن داشت …