شیری که چهره خود را در آب دید
خلاصه کتاب :
یکی بود ، یکی نبود . یک شیر بود که شیر دلاور نام داشت . او پادشاه تمام حیوانات جنگل بود .
شیر دلاور به دورادور سر خود یال طلایی و مقبولی داشت که مانند پر نرم بود و یک بلا پوش زیبا و طلایی ، بر تن داشت . شیر دلاور به هر طرف که می رفت ” غر ” می زد زیرا شیرها همین گونه حرف می زنند .
ولی همه حیوانات جنگل نمی دانستند که شیرها همین گونه گپ می زنند . بعضی از آنها وقتی که صدای غر زدن شیر را شنیدند ، کمی ترسیدند و فرار کردند .
به زودی وقتی که بقیه حیوانات جنگل فرار دوستان خود را با صدای …










