خلاصه کتاب :

یکی بود یکی نبود ، یک صفر کله گنده بود . این صفر کله گنده در یک دفتر دیکته زندگی می کرد . او یک دایره و دو تا خط بود . هیچ کس این صفر کله گنده را دوست نداشت و او خیلی غمگین بود .یک روز که غمگین غمگین غمگین بود ، به خودش گفت : ” هیچ کس مرا دوست ندارد من هم از اینجا می روم . ”

صفر کله گنده از دفتر دیکته بیرون آمد .رفت و رفت تا به یک دفتر نقاشی چهارخانه رسید . دفتر چهارخانه پر از نقاشی بود . در صفحه اول ، یک نقاشه خیلی قشنگ بود . این نقاشی کوه داشت . آسمان داشت. درخت داشت . گل داشت . رودخانه داشت . ماهی داشت . فقط خورشید نداشت . صفر کله گنده به آسمان آن نقاشی رفت و یک خورشید شد .

صفر کله گنده باز هم رفت و رفت تا به نقاشی بعدی رسید . آنجا یک گل زیبا دید . یک پروانه ی قشنگ هم آنجا بود . اما پروانه داشت گریه …