خلاصه کتاب :

خورشید خانم تازه از پشت کوهها بیرون آمده بود که صدای عجیبی خانم و آقای گوش را از خواب بیدار کرد .

خانم و آقای گوش کمی دقت کردند ، صدای آه و ناله بود . آنها فوری خانم و آقای چشم را بیدار کردند .

خانم و آقای چشم ، بیدار شوید . ببینید چه خبر شده است .

خانم و آقای چشم دو سه بار پلک زدند ، چپ و راست را نگاه کردند ، خبری نبود . بالا و پایین را نگاه کردند . ناگهان نگاهشان به آقای دماغ افتاد !

آقای دماغ اخمو و ناراحت بود .

- سلام آقای دماغ ، چه خبر شده که دوباره آه و ناله …