خلاصه کتاب :

کرم شب تاب در شبهای تاریک جنگل می درخشید و دور تا دور خودش را روشن می کرد . دوستان او قبل از خواب پیش او می رفتند و از نورش استفاده می کردند .

خانم کفشدوزک بچه هایش را دور خودش جمع می کرد . بچه های او خیلی زیاد بودند و او هر شب آنها را می شمرد . می ترسید که بچه هایش کم شده باشند .

حلزون سرش را از خانه ی رنگ رنگی اش بیرون می اورد ، شاخکهایش را تکان می داد و کتاب می خواند . خانم عنکبوت میلهای بافتنی اش را بر می داشت و برای بچه هایش جوراب می بافت .

پروانه رنگهای نقاشی اش را می آورد و نقاشی می کشید .

جیرجیرک هم سازش را …