خلاصه کتاب :

گربه دلش گرفته کوفته ی کله گنجشکی می خواست .

دوتا گنجشک روی درخت بودند . گربه خیلی تند از درخت بالا رفت . او می خواست گنجشکها را بگیرد و بخورد . اما گنجشگها زرنگ بودند و فرار کردند .

گربه کنار حوض آب رفت . حوض آب پر از ماهی بود . گربه پنجه هایش را به آب حوض زد . او می خواست ماهیها را بگیرد و بخورد . اما ماهیها زرنگ بودند و به ته جوض رفتند .

گربه به پشت بام رفت . روی پشت بام دراز کشید . آسمان پر از ستاره بود . گربه به ستاره …