خلاصه کتاب :

یکی بود ، یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . روزی بود ، روزگاری بود . در شهری از هندوستان ، زیر درخت بزرگی موشی لانه داشت . در همان نزدیکی گربه ای هم برای خودش خانه ای ساخته بود .

روزی ، موش برای پیدا کردن غذا از لانه اش بیرون آمد . هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که چشمش به گربه افتاد که در دام صیادی گرفتار شده بود . موش از به دام افتادن دشمن قدیمی و زورمندش خوشحال شد و راهش را عوض کرد تا به دنبال غذا برود . ولی در سوی دیگر چشمش به راسو ، دشمن دیگرش افتاد که …